فرزانگان
آنچه که هستی٬ هدیه ی خداوند است و آنچه خواهی شد٬هدیه توست به خداوند ...پس بی نظیر باش... 
قالب وبلاگ
 

 

 
[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 16:6 ] [ امیرپاشایی ]



جملات زیبا و خواندنی

 

 


موضوعات مرتبط: مطالب علمی عربی
ادامه مطلب
[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 15:11 ] [ امیرپاشایی ]

 

آمادگی برای کنکور


موضوعات مرتبط: اخبار کنکور، مطالب علمی عربی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 22:12 ] [ امیرپاشایی ]
ََ

 

سَلِ المَصانِعُ   رکبا    تَهیمُ   فی الفَلواتی

شبم به روی تو روزست و دیده‌ها به تو روشن

اگر چه   دیر  بماندم    امید     برنگرفتم

من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم

شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد

فَکَم تَمَررَ عیشی و انتَ حاملُ شهدٍ

نه پنج روزه عمرست عشق روی تو ما را

وَصَفتُ  کل ملیحٍ  کما یُحِبُ  و یُرضی

اخافَ منکَ و ارجوا و استَغیثَ و ادنو

ز چشم دوست فتادم به کامه ی دل دشمن

فراقنامه سعدی عجب که در تو نگیرد

 

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

و اِن هَجَرت سَواء عَشیّتی و غَداتی

مَضی الزمان و قلبی یقول اِنک آتی

اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی

و قد تُفَتِشُ عَینُ الحیوةِ فی الظلماتی

جواب تلخ بدیعست از آن دهان نباتی

وَجَدت رائِحة الودّ اِن شَمَمت رفاتی

محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی

که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی

اَحَبَتی هَجَرونی کَما تَشاء عِداتی

و اِن شَکوتُاِلی الطیرِ نحنُ فی الوَکَناتی


موضوعات مرتبط: مطالب علمی عربی
[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 10:4 ] [ امیرپاشایی ]

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 10:28 ] [ امیرپاشایی ]

آب را گل نکنیم ،

در فرو دست انگار ، کفتری می خورد آب ،

یا که در بیشه ی دور ، سیره ای پَر می شوید.

یا در آبادی ، کوزه ای پر می گردد.

 

آب را گل نکنیم ،

شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری ، تا فرو شوید 

اندوه دلی.

دست درویشی شاید ،نان خشکیده فرو برده در آب.

سهراب سپهری


موضوعات مرتبط: مطالب علمی عربی
[ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 ] [ 10:11 ] [ امیرپاشایی ]

 

داستان طنز “مسافر اتوبوس”
 یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرفت طرف من هی میکشید طرف خودش.با خودم فکر کردمایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.

یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.

خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.

اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…

رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟

 dastan kotah داستان پرداخت هزینه در آخرت

گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!

نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!!


موضوعات مرتبط: مطالب علمی عربی
[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 11:4 ] [ امیرپاشایی ]
[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 15:32 ] [ امیرپاشایی ]

 


دانستن کافي نيست،بايد به دانسته ي خود عمل کنيد. ناپلئون هيل

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 12:45 ] [ امیرپاشایی ]
 

داستان کوتاه


موضوعات مرتبط: مطالب علمی عربی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 17:35 ] [ امیرپاشایی ]

 

 

بگذار آدم ها تا می توانند سنگ باشند، تو... از نژاد چشمه باش. (زرتشت)

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 11:42 ] [ امیرپاشایی ]

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟! مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.


موضوعات مرتبط: مطالب علمی عربی
[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 10:24 ] [ امیرپاشایی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


با سلام ودرود به دانش آموزان عزیزم
این وبلاگ را جهت پاسخگویی به
سوالات و رفع اشکالات درسی شما عزیزان ایجاد کردم .
موفقیت و شادکامی شما مهربانان را از خداوند بزرگ خواهانم.


امکانات وب



آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس



تنظیم فونت
+ افزایش اندازه متن        - کاهش اندازه متن


  • تک گرافیک www.awebfortest.blogfa.com